تبليغاتX
جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی...

خورشید روزها بر دنیا می تابید و شب ها جورش را ماه می کشید. دریاها عطش زمین را فرو می نشاندند. جنگل ها عریانی زمین را می پوشاندند. آسمان هم که آبی بود. شهری بود متحد. وحدت در کثرت و کثرت در وحدت. یکپارچگی در تمامی زمینه ها. تنها مایه ی ننگ، فردی بود لال. همه مردم حرف می زندند و سخنان زیبا، زیباتر از رنگین کمان بر دامن آسمان، بر زبان می راندند ولی این نقطه ی سیاه بر دفتر سفید شهر، این آدمِ لال، اتحادشان را نقض می کرد. بارها سعی کرد حرف زدن را یاد بگیرد ولی کسی حاضر به شنیدن نبود. خواست بگوید من؛ گفتند مغرور است، سخنانش پشیزی نمی ارزد. خواست بگوید ما؛ گفتند چقدر سریع می خواهد هم رنگ ما شود، پیشاپیش معلوم است که در آینده رنگ عوض خواهد کرد. گفت: زندگی؛ گفتند تو مایه ننگ زندگی هستی، این تو هستی که یکپارچگی زندگی اِمان را بر هم زده ای. گفت: تفکر؛ گفتند فکر می کند داناتر از ماست. گفت: تعقل؛ گفتند اگر داشتی که لال نبودی. گفت: وفاداری؛ گفتند ما خود آموخته ایم که چگونه به هم وفادار باشیم، تو فکر خودت باش که کسی را نداری به تو وفادار باشد؛ چون تو لال هستی. گفت: عشق؛ گفتند هوسباز است. گفت: دوستی؛ گفتند تو دشمن ما هستی. گفت: سخن؛ گفتند هرچه ما می گوییم. لبخند زد؛ گفتند می خواهد احساساتمان را برانگیزد. غمگین شد؛ گفتند چه متظاهرِ حیله گری است. سکوت کرد؛ گفتند بازی را باخته است. پس از ثانیه ای مکث، گفت: حس پوچی؛ همه یک صدا گفتند بالاخره فهمید. همه سوت می کشیدند و هورا می گفتند. موجی از خوشحالی شهر را در برگرفته بود. جشن و پایکوبی در همه جا حرف اول را می زد. ماه در خورشید، و خورشید در ماه، در هم پیچیده بودند. مردم با اشتیاق، منتظر واقعه ای بودند. منتظر آرمان شهر، آنچه وعده داده شده بود. برگی که از درختی اُفتاد، هیچ کس نفهمید، حتی خودِ درخت. و دقیقه ای بعد؛ آدمک که خود را حلق آویز کرد، هنوز خورشید بر دنیا می تابید.

+ نوشته شده در هفتم آذر 1388ساعت 1:27 PM توسط کاملیا |

کودک که بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم،اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم ...

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش رااز نگاهش ميشد خواند،اما اکنون اگرفرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد ودلخوش کرده ايم که سکوت کرده ايم.

سکوت ((پر))بهتر از فرياد ((توخالي)) نيست؟

فکر میکنیم کسی هیت که سکوت مارا بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده است.

آنقدر از گذشته ات سر افکنده ای که نمی توانی به آینده بیندیشی و انقدرصبای نفس سر کشيدي که جايي براي خدا نگذاشتي.
آنقدر در زندگي دويدي که آخر هم بدهکار شدي. چه شد که دلپاک آمدي و روي
سياه خواهي رفت،حال تويي و روزنه اميد بخشش پروردگارت.اويي که سالهاست
که فراموشش کرده اي اما باز هم تو را ميخواند.

+ نوشته شده در ششم آذر 1388ساعت 11:15 PM توسط کاملیا |

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیآویزم

بر بلند کاج کوچه بن بست

***

گر بدینسان زیست باید پاک 

من چه ناپاکم اگر نه نشانم از ایمان خود،چون کوه

یادگاری جاودانه،برتر از بی بقای خاک

+ نوشته شده در نهم بهمن 1387ساعت 7:35 PM توسط کاملیا |

سخن تلخ است ، اما گوش مي دار
كه در گفتار من رازي نهفته ست
نه تنها بعد ازين شعري نگويند ،
كسي هم پيش ازين شعري نگفته است !

الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم بعد از ظهر " هوایی سردِ "
 باد هم ناله هاي غمناكي سر داده.

خيلي دلم گرفته ، مي خوام گريه کنم.                                                                                                                                                          اينقدر درد دل دارم كه نمي دونم از كجا شروع كنم .شاعري كه دوسش دارم درباره اين جمله مي گه :
درون سينه آهي سرد دارم             
رخي پژمرده ، رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم ، مستم ، چه هستم       
همي دانم دلي پر درد دارم
باز هم دست به قلم شدم و دوباره نوشتم ، از غصه ها و غم هام

غصه هايي كه هيچ وقت كسي نفهميد

+ نوشته شده در سی ام مهر 1387ساعت 6:30 PM توسط کاملیا |

باید شب و روز و با عشق بنا کرد    دردای بزرگ و با عشق دوا کرد    من زنده به عشقم عشقی که تو ساختی

 روح و که نمی شه از جسم جدا کرد دنیا اگه بذاره خودمون اگه بذاریم هم من می دونم هم تو همدیگرو دوست داریم.

 قلب من و تو هر دو یک چیزی رو کم داره دلواپسی فردا اونه که نمیذاره وقتی که نباشی آخر چه تلاشی؟ با بال شکسته تنها که بمونم آخر چه توقع از یک تن خسته؟ کم کم عادت  کنیم تا وقت مصیبت از هم نهراسیم با این همه خواستن با تجربه هامون عشقمو بشناسیم

+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1387ساعت 2:28 PM توسط کاملیا |

 گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی      با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

شکيبايي و زمان‌داري... هر چيز به وقتش خواهد آمد. زندگي را نمي‌شود تعجيل کرد. زندگي طبق ِبرنامه هايي که بسياري از مردم دلشان مي‌خواهد پيش نمي‌رود. ما بايد هر چه را که در وقتش به ما مي‌دهند بپذيريم و بيشتر نخواهيم. اما زندگي ابدي است.  و ما هرگز نمي‌ميريم. ما در واقع هرگز متولد نشده‌ايم. ما فقط از مراحل ِمختلف مي‌گذريم. پاياني نيست. انسان‌ها ابعادِ بسيار دارند.
زمان در درس‌هايي است که ياد مي‌گيريم

+ نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:56 AM توسط کاملیا |

از بچه گی هی با خودم کلنجار میرفتم که چرا باید دیگران را “شما” خطاب بکنم آن هم با اینکه طرف یک نفر بیشتر نیست !

همچنین بعضی وقت ها که مینویسم ناخودآگاه به جای “من ” از “ما” استفاده میکنم و این برای من مسئله شده بود

تا اینکه امشب فهمیدم که داستان از چه قراره و آن هم به زبان ساده این است که ما انسان ها همیشه دونفر هستیم، یک “من” که خودمان میشناسیمش و یک “من” که دیگران میبینندش و میشناسندش. مثلا من در این وبلاگ آن چیزی هستم که شما از نوشته هایم برداشت میکنید اما منی که خودم میشناسم فراتر از درک و ادارک شماست.

شاید منی که خودم میشناسم یک من میانه رو باشد اما آن منی که از نوشته هایم برداشت میبشود منی رادیکال باشد و یا هر چیز دیگری …..

به نظر نگارنده دلیل استفاده از واژه های “شما” و “ما” بجای واژه های “تو” و “من”، درحقیقت احترام گذاشتن به هر دو من شخصیتی، خود و دیگران است. پس چه خوب است که اگر ادب داریم به من های یکدیگر احترام بگذاریم.

+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1387ساعت 4:36 PM توسط کاملیا |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+ نوشته شده در چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:35 PM توسط کاملیا |

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟

 من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...

من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني

 ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...

حالا دومين باره که عاشقت شدم

 اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل

تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...

از هر چي سيبه منتنفرم

+ نوشته شده در دوم شهریور 1387ساعت 6:58 PM توسط کاملیا |

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

 می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

 به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

 نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

 تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

 حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

 و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

 لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید

+ نوشته شده در سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:10 AM توسط کاملیا |

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.

پشت خط مادرش بود

.پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط خواستم بگويم

تولدت مبارك

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد ,

صبح سراغ مادرش رفت وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت

ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

+ نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:44 PM توسط کاملیا |

بودم... نبودی... حالا می خوای باش می خوای نباش ... من نیسسسسسسسسستم!

متن پایین من متن فلسفی همون متن بالاست! فلسفه نبودن... 

بودن یا نبودن مساله این است!!! (این شروع نفرت انگیز تکراری رو دوست ندارم!)

 (شروع خودم!): یکی بود یکی نبود... آنکه بود برای که بود یا برای چه بود...!؟

و آنکه نبود، از بودِ که خسته بود که نبودش را به بودش ترجیح داد!؟ یا برتری آنکه بود بر آنکه نبود چه بود!؟ و چرا بودِ یکی، نبود دیگری را می باید!؟

 (اینها سوالایی بود که وقتی من بودم، نبودند و حال که بودی ندارم بود پیدا کردند!)

و این بودن و نیاز به بودن از کجا نشات گرفته... در حالیکه آنکه بودش مثمر ثمر است بودی از خود ندارد؟ جز آن یکی که بود، خیلی ها بودند... یکی از آنها که بود من بودم! به جز آن، خیلی ها بودند یا نبودند را نمی دانم... چرا که بود و نبودشان تابعی از بود و نبود من نبود... من بودنم از بودِ خودم بود و نه عاریه ای از بود دیگران... ولی تمام آنها که بود من از بود آنها بود، هیچکدام نبودند!

(این جمله رو هر کاری کردم نتونستم بیارم رو ورق... امیدوارم اگر بعدها کسی بر فلسفیجات من شرحی نوشت درک کند ظرافتی که بین آن بود عاریه ای و این بود وابسته چیست!)

من که بودم برای او بودم و او که هیچوقت برای من نبود، بود مرا برای بود خودش می خواست! من بود تو را برای تو می خواستم و تو نبود مرا !

(هیچوقت وقت نشد بپرسم نبود من حاصلش چیست از برای بود تو!؟ نبودن من موجبات بود توست یا خواسته تو تنها نبود من است!!!)

آنروز که بودم تصور نبودن سخت بود و امروز نبودن همان بود منست! وقتی هستی باید برای بود خودت بجنگی! ولی وقتی بودی در کار نبود، آنگاه برنده بازی تویی! چرا که وقتی تو قرار است نباشی، بودِ هیچ بود و نبودی برایت ارزشی ندارد! چرا که بود بزرگ تو در بند نبودن است و بود دیگران که تابعی از بود تو هستند

 (این بود تو مجرد از شخص است و هر کس بود خودش بود محوری اوست!)

 وقتی تو قرار است نباشی، چه بودن بی حاصلی است! !

+ نوشته شده در بیستم تیر 1387ساعت 7:6 PM توسط کاملیا |

Home
Email
Night Skin